منوي اصلي
پيوندهاي روزانه
قالب هاي نفرين شده
واحد مشاوره دبیرستان مریم (2)
دبیرستان مریم
دنیای من
مرگ یه احساس
آرشيو پيوندهاي روزانه
آرشيو
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
دوستان
گذر قرن 2
فریدون مشیری
قیصر امین پور
دکتر علی شریعتی
جامع ترین سایت ادبی ایران
سهراب سپهری
باغچه
لعل سلسبیل (خانم زمانی )
نشرییه گل آقا
پایگاه طنز وفکاهی پارسی زبانان
مداد
همراوی نشریه تخصصی داستان
ترجمه
گنجور
موتور جستجو پارسی
ماهنامه باران
دیباچه
ماهنامه قاصدک
دانلود کتاب
آقای کامران نجف زاده
کودکان ومجله
شل سیلور استاین
احمد شاملو
مجله یاران امین
نشریه ادبی عروض
حزب جوانان زیر آفتاب
انجمن داستانی چوک
هفته نامه دوچرخه
ماهنامه نسیم هراز
وبلاگ اختصاصی اخبار سرای اهل قلم
نیروانا
داستانت
| امامی | |
| پنجشنبه بیستم خرداد 1389 |
می خواهم امروز یک داستان قشنگ برایتان تعریف کنم.منتهی این داستان یک
کمی ترسناک است یک ذره هم در مورد ارواح واشباح وجن گفته شده است یک
خورده هم کلماتش قلمبه و سلمبه است یک ذره هم طولانی است.شاید بعد از
شنیدن داستان از ترس خوابت نبرد!یا اگر هم بخوابید خواب های وحشتناک ببینید.
بعضی هاهم با شنیدن این داستان گلاب به روی تان جای شان را خیس کرده
اند.اصلا می خواهید داستان را نگم؟
آره،آره بهتره داستان را نگم.تو هم برو باخیال راحت بخواب.....!
{چاپ شده در مجله دیدار آشنا}





| امامی | |
| یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 |
مامان جونم چند روز است که مدرسه ها باز شده و من بدون تو به مدرسه رفتم.
این روزها درس هام خیلی سخت شده وکمتر می توانم برایت نامه بنویسم.
دیشب یکی از دندان های شیری ام افتاد ،گذاشتمش زیر بالشتم تا بچسبونمش زیر نامه ای که برایت می نویسم ،اما صبح که بیدار شدم دندانم آن جا نبود .فکر کنم مورچه ها دندانم را برای بچه هایشان کادو برده اند.
راستی مامان خوبم .یواش یواش سبیل هایم دارد درمی آید.بهت قول می دهم وقتی درسم تمام شد وسبیل هایم درآمد یک داروی مرگ آدم بسازم وبریزم در لیوان آب آن کسی که بهت مرگ موش داد تا انتقام تو را ازش بگیرم.
دوستدار تو:مموشی سر تغاری تو.
چاپ شده در ضمیمه {مجله یاران امین}


| امامی | |
| جمعه هفتم اسفند 1388 |

روزی فرا خواهد رسیدکه همه چیزتغییر می کند.کوه جای دره ،دره جای کوه،آسمان
جای زمین ،زمین جای آسمان، دریا روی زمین ،زمین زیر دریا،خشکی کنار رود،رود
کنار خشکی،زمستان جای تابستان وتابستان جای زمستان را خواهد گرفت. گاهی
انسان ها روی زمین وگاهی زیرزمین قرار می گیرند.گیاهان همچنان که سیر تکامل
خود را طی می کنند به لایه های زیر زمین چنگ میزنندو...اما با این همه تغییر چرا
تغییری در جایی نمی بینم.


| امامی | |
| پنجشنبه سوم دی 1388 |

خرچ ....خرچ...ملچ...ملوچ....کرم سیب سیبه را با ولع گاز می زد و می خورد یک سیب خورد اما نبود 10سیب خورد امانبود20سیب خورد اما نبود .....اما نبود!
وقتی از پیدا کردن یک کرم سیب دیگر مثل خودش ناامید شد مجبور شد با کرم خاک ازدواج کند.


| امامی | |
| شنبه بیست و سوم آبان 1388 |
انسان ها همیشه چیزی برای خوردن دارند مثلا :
وقتی خسته اند چایی می خورند . وقتی بیکارند آدامس می خوردند . وقتی شاد هستندشکلات می خوردند . وقتی خواب آلوده هستند قهوه می خورند . وقتی گرسنه هستند غذا
می خوردند . وقتی تشنه هستند آب می خوردند . وقتی عصبانی اند حرص می خوردند .
وقتی می ترسند ناخن می خوردند . وقتی ناراحتند غصه می خورند . وقتی حو صله اشان سر
می رود می روند بیرون هوا می خورند . وقتی مریض اند دارو می خورند . وقتی هوا سرده
سرما می خورند . وقتی جلوی پایشان را نگاه نمی کنند زمین می خورند . وقتی برف می بارد
لیز می خورند . حلا توهم دنبال بقیه این مطلب نگرد چون کتک می خوری .
{چاپ شده در مجله یاران امین}

![]()
| امامی | |
| یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 |

پاییز است . آسمان و زمین آرام و افسرده به هم نگاه می کنند . عمو رفتگر موهای درختان را جارو می کند . همه جا را سکوت احاته کرده است . گاه گاهی کلاغی با صدای دلخراشش دیوار سکوت می شکند . آسمان غمگین و افسرده سفره اشک هایش را روی زمین پهن می کند . زمین هم ارام آرام خودش را می شوید و اشک های آسمان را به جوی ها هدیه می دهد . با این حال دیگر پاییز دلگیر نیست . چون با شنیدن صدای زنگ مدرسه و هیاهوی بچه ها قاصدک های رقصنده در باد را به بچه ها هدیه می دهد .


| امامی | |
| دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |
![]()
چراغ راهنمایی از شدت ناراحتی سرخ سرخ شده بود و در آن هوای گرم مردم را نگه داشته
بود .
پلیس راهنمایی هر کاری کرد که چراغ راهنمایی اخمهایش را باز کند نشد که نشد . مردم
ناراحت شدند و ماشین ها را خاموش کردند . همه جا سکوت شد . چراغ راهنمایی از سکوت
خوشحال شد و چهره ی گرفته اش را کم کم باز کرد و رنگ سرخش زرد زرد شد . مردم
دوباره ماشین ها را روشن کردند و آرام ،ارام راه افتادند و چراغ راهنمایی از نظم و قانون
مردم خوش حال شد و لبخند زدو سبز سبز شد .
![]()
| امامی | |
| جمعه ششم شهریور 1388 |
یک سیب خوشمزه بود که اصلا دوست نداشت کسی بخورتش به خاطر همین رفت و خودش را توی کابینت قایم کرد.
یک دقیقه گذشت ،یک روز گذشت ،یک ماه گذشت ،یک سال گذشت ،یک قرن گذشت و....
خوب پس بقیه ی داستان چی شد ؟
سیب گندیده که بقیه نداره !


| امامی | |
| یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 |
آن روز ، روز بد شانسی موچول بود . چند روزی می شد که از خانه بیرون نیامده بود . خیلی
دلش گرفته بود تصمیم گرفت برود بیرون و دور و بر خانه یک کم قدم بزند .
همینطور که قدم می زد نزدیک یک رستوران بزرگ شد . از لای درب ورودی داخل شد و از
لا به لای پاهای مشتریها رد می شد گاه گاهی هم نگاهش به تکه نانی می افتاد و یک گاز
کوچولو از آنها می خورد .
صدای آهنگ دلنواز ی در فضای رستوران پیچید و خواننده ای که با صدای آرام آواز می خواند
. موچول چشم هایش را بست و شروع کرد دنبال خواننده زمزمه کردن که ناگهان پسر کو
چولویی پایش را محکم گذاشت روی مو چول . اما موچول شانس آورد و رفت لای یکی از
شیار های کفش پسرک . آنفدر ترسیده بود که به شدت نفس نفس می زد . دستهایش را
محکم در اطرافش نگاه داشته بود و نمی دانست چه باید بکند . پسرک با هر قدمی که بر می
داشت مو چول خودش را به مرگ نزدیک تر حس می کرد . پسرک پایش را گذاشت داخل
گودال کوچکی که پر از آب بود . موچول نفسش را در سینه حبس کرده بود و لپهایش را باد
کرده بود و چشمهایش را محکم به هم فشار می داد . خدای بزرگ پس چرا پایش را از آبها
بیرون نمی آورد . آخر اینجاهم جای ایستادنه . خدایا دیگر نمی توانم نفسم را بیشتر از این
نگه دارم الانه که خفه بشوم .
موچول دیگر نمی توانست بیشتر از این نفسش را نگه دارد . دیگر ناامید ناامید شده بود .
نزدیک بود که خودش را تسلیم مرگ کند که ناگهان پدر پسرک ان را از روی زمین بلند کرد و
بغل گرفت . پدر پسرک را غرق بوسه کرد اما موچول تازه توانسته بود نفسش را تازه کند .
خدا را شکر می کرد که یک بار دیگر توانسته نفس بکشد دست و پایش داشتند به هم می
چسبیدند آخر حسابی خیس شده بود ند اما خیالش را حت بود که پسرک دیگر روی زمین
نیست و می تواند حداقل چند دقیقه ای بیشتر زندگی کند .
کم کم حال موچول بهتر شد . تصمیم گرفت خودش را از ته کفش به زمین پرتاپ کند وقتی به
فاصله ی خودش تا زمین نگاه کرد احساس کرد به فاصله ی زمین تا آسمان باید خودش را
پرتاپ کند اما راه نجات دیگر ی نداشت . مو چول چشم هایش را بست و خودش را پرتاپ کرد
. نزدیک بود بیفتد تو ی چاله ی آب که وزش بادجانش را نجات داد . باد او را در هوا چرخاند و
جرخاند بعد هم درست جلوی لانه اش انداخت زمین . موچول که خودش را درست جلوی
لانه اش دید خیلی خوشحال شد . اما زمانی که می خواست به لانه اش برود . احساس کرد
که پایش درد می کند برادرهای موچول از لانه بیرون آمدند وقتی موچول را دیدند بغلش
کردند و به لانه بردند . مامان موچی موچول کوچولو را بوسه زد و پایش را با برگی بست . آن شب مامان موچی به خاطر اینکه موچول از این ماجرا جان سالم به در برده یک جشن
کوچک
به پا کرد . بعد تمام برادر و خواهر های موچول کنارش نشستند و شروع به بازی اتل متل
کردند آنها یک صدا باهم می خواندند .
اتل متل یک مورچه قدم می زد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد موچول مارا لگد کرد
موچول پا شکسته یک گوشه ای نشسته
مامانی پاشو بسته نمی تونه کار کنه
دونه ها را بار کنه تو لونه انبار کنه
موچول جونم تو ماهی عیب نداره چلاقی
خوب بشه پات الهی



